بچه ها اومدم شهرستان خالمو ببرم دکتر خونه ی اونیکی خالمم چون خانواده مادریم با زنداییم قهرن و من هیچ وقت تو دعواهای خانوادگی دخالت نمیکنم رفتم خونه داییم سر بزنم خانومش بود فقط. نشستیم صحبت کردیم بنده خدا ازم استقبال کرد میوه آورد نودل درست کرد برام منتظر. موندم داییم از سرکار بیاد ببینمش برگردم خونه داییم اومد. و بعد یه ربع بیست دقیقه من برگشتم خونه خالم. حالا از دیشب تا حالا مادربزرگم خاله هام دارن مسخره میکنن دعوا میکنن بهت شام نداده گفتم من بدون خبر بدون دعوت پاشدم رفتم مگه طلبکارم خیلی حرصم میدن بخدا یه جوری خوشحالی میکنن میگن آره از خونه داییش گشنه فرستادنش اومده اینجا داشته از گشنگی هلاک میشده حتی مامانم گفت کار خوبی کردی وظیفت بوده باید میرفتی سر به داییت میزدی خالم دهنشو واسه مامانم کج میکرد بد و بیراه میگفت😒😒واقعا حس میکنم اینا دشمنای واقعی منن
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.