سلام دوستان، من مدتیه پدر مادرم از هم جدا شدن و هزینه های زندگی من و مادرم رو دوش من افتاده، این مدت سعی کردم هر چی میتونم برای مادرم فراهم کنم که خوشحال باشه و کابوسمه اگه نتونم چیزی که میخواد رو براش فراهم کنم، جمعه عروسی دعوت بودیم و قرار بود باهم بریم اما شرایط روحی من مناسب نبود و بهش گفتم شما با خواهران برو من حالم خوب نیس، ولی اونم نرفت، امروز از صبح همش تو قیافه بود بهم عذاب وجدان میده که چون تو نیومدی من نرفتم حالم خیلی بده، ولی آخه چون خودمو میشناسم اگه میرفتم هم حالم خوب نمیشد