خیلی دلم برات تنگ شده همش منتظرم برگردی بگی من زندم،همش منتظرم بیدارشم ببینم همه ایناکابوس بوده ومن رو صندلی بیمارستان منتظرتم تاباهم برگردیم خونه چرا،بایدغروبای 5شنبه بایه دنیا دلتنگی بیام پیشت ولی بازم نتونم صورت نازتوببینم اذیتت میکردم بت میگفتم نامادری سیندرلا ولی نمیدونستم چنعمت بزرگی دارموقدرنمیدونمباشوخیای بیجام ناراحت شدی که رفتی اره ولی همین تنهام گذاشتی ک ببینم نبودنت چقدنابود،کنندس،خدایاکاش میشدواس 10روزمادرموبم برگردونی قول میدادم روچشمام نگهش دارم مامانی وقتی میخندیدم میگفتی خنده هاتودوس دارم یادته؟من بعدتوخندیدنوفراموش کردم دلیل خنده هام برگرد
کاش اونروز،توی اون بیمارستان یجوری خبر،رفتنتوبم میدادن که قلب منم طاقت نیاره و،وایسه انصاف نبوداول دورموشلوغ کنن که همه بخان آرومم کنن