ترانه رفت و بعد از او، صدای من شکست
دلِ شکستهام به گریههای شب نشست
به هر طرف که رفتم، ردّی از او نبود
فقط سکوت مانْد و خاطراتِ بیحدود
نگاهِ آخرش هنوز میسوزَدَم، هنوز...
چنان که شعلهای در استخوانِ سرد و سوز
ترانه رفت و با خودش، دلم رو هم بُرد
از اون شبِ سیاه، دلم دیگه نخورد
تمامِ شعر من، غمیست بیکلام
که بیتو مینویسد، با اشک، با سلام...