2777
2789
عنوان

در مستی•••

61 بازدید | 5 پست

امروز را قرار بود با تو وقت بگذرانم. خواب بودی و بعدتر که بیدار شدی نمی‌دانم کدام گوری بودی. شاید تقصیر من است که بار کل هفته را می‌اندازم روی دوش جمعه که زمانی را برای خودم باشم و خستگی هفته‌ام در برود. امروز فهمیدم کار احمقانه‌ای می‌کنم. خستگی من طوری نیست که در برود. هرچقدر برای صبح تا غروب پنجشنبه و جمعه برنامه می‌چینم، عملی نمی‌کنم. چون یا دلم خواب می‌خواهد یا تو را. عذاب پنج روز کاری پانزده ساعته را، صبح تا غروب دو روز جبران نمی‌کند. صبح تا غروبی که زود تمام می‌شود و من باید بروم کافه و ادای آدم های پر انرژی را در بیاورم. 

یک روز صاحب کافه گفت انگار به زور تو را کشانده‌اند سرکار. زد توی خال. به زور آنجا بودم. به زور زندگی. زندگی درب و داغانم که با پررویی، با بدبختی، با زور، با غم، با خشم و با پافشاری، سعی در بهتر کردنش دارم. لبخند زدم و گفتم نه، کافه رو دوست دارم. دروغ نگفتم. کافه‌‌ای که برای خودم باشد را دوست دارم. هر کاری که برای خودم باشد را دوست دارم و من نه صبح کار خودم را دارم و نه عصر. و چشمم آب نمی‌خورد که اصلا بشود کار خودم را داشته باشم. که بتوانم توی این خراب شده زنده بمانم.

امروز را قرار بود با تو بگذرانم چرا که هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره ست. نبودی. دیدم بیداری اضطراب دارد، دوباره خوابیدم. گربه‌ام آمد روی پایم خوابید. گفتم حتما یک گندی زده که آمده کنار من خوابیده. درست حدس زدم. روی فرش اتاق کناری ریده بود. گفتم فدای سرت. تو برین. تو برینی اشکال ندارد. فرش را تمیز کردم و دیدم حالم دقیقه به دقیقه در حال بدتر شدن است. اضطراب سرتاسر وجودم را گرفته بود و داشتم به پنیک نزدیک می‌شدم. آرامبخش خوردم. نفس عمیق کشیدم. روی زمین غلت زدم و گریه کردم. شیر آشپزخانه چکه می‌کرد و سفت نمی‌شد. صدایش روی ظرف های توی سینک، مثل خوره مغزم را می‌خورد. وقت نداشتم شیر آب را تعمیر کنم. پس ظرف های توی سینک را یکی یکی رو به دیوار پرت کردم و شکستم. یک چیزی توی ذهنم آرام شد. حالا ظرفی برای شستن نبود و موضوع «ظرف های نشسته» ای وجود نداشت که حالم را بدتر از این کند.

دیدم گریه‌ام متوقف نمی‌شود. دست خودم را گرفتم و بردم به سمت اینه. آرایش کردم. پخش شد. پاک کردم. دوباره آرایش کردم. تن خودم لباس پوشاندم و راه افتادم. توی خیابان گریه کردم اما راه رفتن را ادامه دادم چون قرار نیست صبر کنم تا حالم بهتر شود و بعد ادامه بدهم. آمدم و حالم هیچ وقت بهتر نشد. باید قدم بردارم. باید هر قدم را آنقدر ریز کنم که بتوانم با کشیدن پاهایم روی آسفالت خیابان، جلو بروم. باید جلو بروم. نباید بایستم. کسی به فکر من نیست. باید زندگی‌ام را بسازم. باید نشان ندهم که دارم می‌میرم. لازم نیست کسی بداند. من کمک نمی‌خواهم. نیازی به حرف های دوزاری کسی هم ندارم. باید یک چیزی بسازم که بقیه‌ی سالهای زندگی‌ام را به حمالی نگذرانم. باید کسی باشم که چند سال بعد، دست آدم هایی مثل خودم را بگیرم. آدم های افسرده‌ی با استعداد. آدم هایی که زندگی، کوچکترین بگایی را هم از آنها دریغ نکرده. آدم هایی که اگر در شرایط بهتری قرار می‌گرفتند، اسمی از خودشان به جا می‌گذاشتند.

زنگ زدی. هنوز در حال گریه بودم. هنوز در خیابان بودم و قدم هایم آنقدر سنگین بود که هنوز تا کافه راه زیادی داشتم. گفتی همه چیز بهتر می‌شود و گفتی دوستم داری. مدت هاست که هیچ کدام را باور ندارم. اصلا نمی‌دانم توی زندگی من چه کار می‌کنی هنوز. گفتم خوبم. گفتم می‌رسم کافه، برای خودم قهوه درست می‌کنم و بهتر می‌شوم. گوشی را قطع کردم.

و تو از مردن زیر پوستین زندگی چه میدانی؟

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز