2777
2789
عنوان

بچه هامو با ناراحتی فرستادم مهد

548 بازدید | 49 پست

خیلی روم فشار عصبی بود

از اول شهریور میرن مهد ولی تازه دیروز لباساشون رو تحویل دادن و گفتن چه وسایلی بگیریم

منم صبر کردم تا عصر شوهرم بیاد باهم بریم بخریم

شوهرمم وقتی از سرکار اومد گفت میرم اول میوه بخرم تو بمون بچه ها خوابیدن زود برمیگردم بریم لوازم تحریر منم مجبور شدم توی خونه بمونم که بچه هام خواب بودن نمیشد تنهاشون بذارم 

خلاصه ساعت شش همسرم تماس گرفت که مهمون داریم غذا درست کن منم غذا رو اماده کردم ایشون هم با مهمونا ساعت هفت اومدن و دیگه دیدم دیر میشه گفتم بیا تو برو این لیست رو بخر از هر کدوم دو برابرش ( چون دو تا بچه مهد کودکی داریم) گفت نه تنها نمیرم و باید بیای و اینا که مهمون نیستن و صاحبخونه هستن و ازین حرفا

دیگه نیم ساعته رفتیم و خریدیم و برگشتیم و منم در حال پذیرایی بودم تا اخر شب....

اخر شبم مهمونامون موندن و خوابیدن ... توی اتاق هم همسرم نذاشت برقو روشن بذارم که روی وسایل اسم بچه ها رولیبل بزنم

و با ناراحتی خوابیدم نمیشد هم چیزی بگم نمیخواستم مهمونامون متوجه بشن و فکر کنن بخاطر حضور اونا ما دعوا میکنیم

صبح هم گوشیم که هشدارش زنگ خورده شوهرم قطع کرده بیدار نشدم وقتی هم بیدار شدم سریع صبحانه دادم و برای بچه ها اماده کردم و چند تا رو هم لیبل اسمشون زدم اما واقعا فشار روم بود هر چی شوهرمو صدا میکردم بیدار نمیشد که حداقل چایی برای مهموناش ببره یا بچه ها رو اماده کنه 

مهدشون هم که امروز جشن داشتن گفته بود تا هشت بیان حتما 

دخترم شلوارش رو کثیف کرد دعواش کردم خیلی شدید

پسرم از ترس یه گوشه کز کرده بود جرئت نمیکرد تکون بخوره🥺😓😔

هر چی از دست ندونم کاریای شوهر احمقم عصبی بودم سر این دو تا طفل معصوم خالی کردم

چه مادر بدی شدم هیچوقت با بچه هام اینجوری نمیکردم هر حالتی بود خودمو کنترل میکردم

د اخه روانی امروز نمیبردن هیچی

میخواست چیکار بشه چه مرگته 😭😭


یک روز رسد غمی به اندازه‌ی کوه  یک روز رسد نشاط اندازه‌ی دشت  افسانه‌ی زندگی همین است عزیز  در سایه‌ی کوه باید از دشت گذشت!  "مجتبی کاشانی"

مامانی شرمنده

بخدا دلم نمیخواست اینجوری بشه اونم توی این روز مهم 

ذختر قشنگم تو فقط یکبار جشن ورود به پیش دو رو داری

چیکار کنم من😓

یک روز رسد غمی به اندازه‌ی کوه  یک روز رسد نشاط اندازه‌ی دشت  افسانه‌ی زندگی همین است عزیز  در سایه‌ی کوه باید از دشت گذشت!  "مجتبی کاشانی"

الهی با دل پر رفتن 

من کنکوری سال ۱۴۰۵ رشتم تجربیه و امیدم فقط به اینکه سال پزشکی یا دندون بیارم ایشالله همتون هر مشکلی دارین و خواسته برآورده و حل بشه دعا کنین به رشته مورد علاقم برسم‌من تو جوونی پیر شدم به اندازه مامانم درد کشیدم از اون بیشتر سرمو شدم با قدرت ادامه بدم بخونم همه میگن نمیشه نمیتونی اما میشه میشه میشه میشه دعام‌کنین لایک‌کردین صلوات میفرستم براتون ❤️❤️❤️

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

این چیزا تو زندگی هر مادری هس.وقتی اومد سعی کن از دلش دربیاری.اصلا خودتو عذاب وجدان نده. پسر منم ۴ساله بود لج کرده بود نمیخواس بره مهد. منم یکی زدمش . الهی دستم میشکست. خاطره اونروز هنوز ی خنجر روی قلبمه

منم مث تو. دیروز باشوهرم دعوای شدیدکردم. دیشب گسرم بردم فقط کفش خریدم براش. خونم بهم ریخته. صب پاشدم پسردیگم پی پی کرده بود. همیشه تواین مواقع بخودت بگو من مادرقوی هستم.. 

وای مگه مهد چقدر اهمیت داره 

چقدر خودتو اذیت کردی ! و همچنین اون طفلی ها کلا زده میشن از درس و مدرسه یه کم ریلکس کن 

زندگیم پسرمه 🥰گر نگه دار من آنست که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد 🙏

حس بدیه. ولی نگران نباش ظهر اومدن از دلشون دربیار. الان بازی میکنن یادشون میره

پیش میاد عزیزم تو هم آدمی. بخصوص اینگه گفتی همیشه خودتو کنترل میکنی و بار اول بوده

زندگی زیباست...اون مال قدیمه.دیگه زیبا نیست🥺آبان ۱۴۰۴... لطفا دعا کنید برای روند رشد دخترم

چه سخت 

ولی خب فشار روت زیاد بود 

مهمونا کی بودن؟!

کاش می‌دادی یکی از مهمونا می‌نوشت و تو راحت ب کارا می‌رسیدی

و فوقش به قول خودت روز اول یع دفتر و به بسته مداد رنگی کافی بود دیگه 

خدایا «حیات» ما رو چنان قرار بده ک در « ممات»ما «مردم» اندوهگین و«هرزه‌گان»شادمان شوند.                                               وهذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان!                من هموطنانی در ترکیه ،سوریه،یمن،امریکا،فلسطین،عراق ،فرانسه ،لبنان و... دارم و بیگانگانی در شهرهای ایرانم                                      💔همین قدر تلخ💔.                              
مامانی شرمندهبخدا دلم نمیخواست اینجوری بشه اونم توی این روز مهم ذختر قشنگم تو فقط یکبار جشن ورود به ...

جشن میبینه یادش میره عزیزم

زندگی زیباست...اون مال قدیمه.دیگه زیبا نیست🥺آبان ۱۴۰۴... لطفا دعا کنید برای روند رشد دخترم

زیاد حساس نشو .لباس پیش دختر من هنوز آماده نشده یعنی دیر اقدام کردم دیروز با لباس عادی رفت جشن .شوهر منم خیلی حرص در آره .همه چیز مال دقیقه نود نه وقت اضافست. اینقدر بیخیاله 

 اللهم عجل لولیک الفرج🤲🤲    .سید محمدرضا ومهنا سادات عشقای مامان دوستتون دارم😘   دوستان گرامی همه باهم هوای  آب رو داشته باشیم 
الهی با دل پر رفتن

اره

به مهد که رسیدن با خوشحالی رفتن داخل

با خودم میگم چقدر اذیت شدن که امروز اینجوری عاشق مهدشون شده بودن

یک روز رسد غمی به اندازه‌ی کوه  یک روز رسد نشاط اندازه‌ی دشت  افسانه‌ی زندگی همین است عزیز  در سایه‌ی کوه باید از دشت گذشت!  "مجتبی کاشانی"
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز