خیلی روم فشار عصبی بود
از اول شهریور میرن مهد ولی تازه دیروز لباساشون رو تحویل دادن و گفتن چه وسایلی بگیریم
منم صبر کردم تا عصر شوهرم بیاد باهم بریم بخریم
شوهرمم وقتی از سرکار اومد گفت میرم اول میوه بخرم تو بمون بچه ها خوابیدن زود برمیگردم بریم لوازم تحریر منم مجبور شدم توی خونه بمونم که بچه هام خواب بودن نمیشد تنهاشون بذارم
خلاصه ساعت شش همسرم تماس گرفت که مهمون داریم غذا درست کن منم غذا رو اماده کردم ایشون هم با مهمونا ساعت هفت اومدن و دیگه دیدم دیر میشه گفتم بیا تو برو این لیست رو بخر از هر کدوم دو برابرش ( چون دو تا بچه مهد کودکی داریم) گفت نه تنها نمیرم و باید بیای و اینا که مهمون نیستن و صاحبخونه هستن و ازین حرفا
دیگه نیم ساعته رفتیم و خریدیم و برگشتیم و منم در حال پذیرایی بودم تا اخر شب....
اخر شبم مهمونامون موندن و خوابیدن ... توی اتاق هم همسرم نذاشت برقو روشن بذارم که روی وسایل اسم بچه ها رولیبل بزنم
و با ناراحتی خوابیدم نمیشد هم چیزی بگم نمیخواستم مهمونامون متوجه بشن و فکر کنن بخاطر حضور اونا ما دعوا میکنیم
صبح هم گوشیم که هشدارش زنگ خورده شوهرم قطع کرده بیدار نشدم وقتی هم بیدار شدم سریع صبحانه دادم و برای بچه ها اماده کردم و چند تا رو هم لیبل اسمشون زدم اما واقعا فشار روم بود هر چی شوهرمو صدا میکردم بیدار نمیشد که حداقل چایی برای مهموناش ببره یا بچه ها رو اماده کنه
مهدشون هم که امروز جشن داشتن گفته بود تا هشت بیان حتما
دخترم شلوارش رو کثیف کرد دعواش کردم خیلی شدید
پسرم از ترس یه گوشه کز کرده بود جرئت نمیکرد تکون بخوره🥺😓😔
هر چی از دست ندونم کاریای شوهر احمقم عصبی بودم سر این دو تا طفل معصوم خالی کردم
چه مادر بدی شدم هیچوقت با بچه هام اینجوری نمیکردم هر حالتی بود خودمو کنترل میکردم
د اخه روانی امروز نمیبردن هیچی
میخواست چیکار بشه چه مرگته 😭😭