«محمود» به تازگی از بیمارستان اعصاب و روان ترخیص شده اما زنش «فخری» باهاش تلخی میکنه و محلش نمیذاره.
محمود که میدونه فخری کینه قدیمی ازش به دل داره، و میترسه به دستش کشته بشه، با پلیس تماس میگیره و تظاهر میکنه کسی می خواد اونو به قتل برسونه.
دو مامور پلیس به منطقه اعزام میشن و وقتی میبینن خبری نیست، قصد رفتن میکنن.
اما محمود اظهار تنهایی میکنه و یکی از ماموران رو به داخل خونه دعوت میکنه و ازش میخواد فقط به درددلش گوش بده.
در نهایت از غفلت مامور سوء استفاده میکنه و اسلحه ش رو بر میداره و به مامور دوم شلیک میکنه.
بعدم اعتراف میکنه به دختر فخری که از شوهر سابق او بوده تجاوز کرده.
بعد هم خودش رو میکشه.
و تمام.
به همین بی نمکی!!!!