بابام اعتیاد داشت. کل بچگیم زخم خورده چون قشنگ جلوی ما می کشید به بقیه هم اجازه شو می داد. بقیه ای که جلوی زن و بچه خودشون اینکاره نبودن مخفی می کردن اما میومدن جلو ما
کل نوجونیم از بابام فراری بودم. تجت تاثیر کاراش نتونسته بودم درست زندگی کنم. تنها بودم همیشه ترس و تحقیر و حرف پشت سرم بود. شکست خوردم. هیچ وقت رابطه پایدار و خوبی باهاش نداشتم با اینکه دوسش داشتم. اصلا بزرگترین ترس زندگیم این بود کسی بابامو ببینه.
تا دو سه سال اخیر که ترک کرد. قرص میخورد. دیگه هم اصلا خبری از کاراش جلوی ما نبود. یه کم رابطه م بهتر شد باهاش. مثل بقیه دخترا بودم و اون مثل بقیه باباها. گرچه بازم کامل نبود و یه سری چیزاش روحمونو می خورد اما باز سعی کردم بپذیرمش هر جور هست
حالا امروز فهمیدم هنوزم معتاده و می کشه. جاهای دیگه.
انگار یه موش سرگردون تو وجودم هراسون می دوه و به این ورو اون ور می خوره و نمی دونه چی کار کنه