یاد یه خاطره ی بامزه افتادم
(این ماجرا برای قبل از ازدواجمه) یه روزدوستم خونمون بود داشتیم با هم کارای دانشگاه مونو میکردیم و متوجه گذر زمان نبودیم.بابا و مامانم هم طفلکیا روشون نشده بود بیان بهمون بگم بسه دیگه.ساعت شدده ونیم،یازده ی شب......بالاخره متوجه شدیم ...دوستم خواست بره خونشون بابام گفت دیروقته،خودم میبرمت،منم اینقدر خسته بودم نگفتم منم میام.بابام و دوستم رفتن.آقا یه ساعت شد بابام نیومد،دو ساعت شد بابام نیومد.بابامم گوشیشو نبرده بود ،دوستمم گوشی نداشت(اون موقع ها مثل الان اینجوری نبود که تا بچه به دنیا میاد قبل از پنپرز براش گوشی بخرن...خلاصه ماهم نگران تا بالاخره بابام خسته و شاکی برگشت.
کجا بود:برادران گشت گرفته بودنشون، به جرم اینکه دوست خب و چل و خوش خنده م شروع کرده بود برای بابام از شیرین کاریهای دانشگاهمون بگه و خودش ریسه رفته بوده از خنده..خلاصه بابامو از اینور پیاده میکنن و دوستمون از اونور.به بابام میگم این خانوم کیه شماست؟بابام میگه دوست دخترمه...یارو شاکی میشه میگه پیرمرد از سن و سالت خجالت بکش زل میزنی تو چشم من میگی دوست دخترمه؟دوست منم اینطرف ولو شده بوده از خنده و وقتی بهش میگن این آقا کیه شماست...میگه خودشون که گفتن.راست میگن..بابام طفلی اصلا متوجه منظور اونا نمیشده...الهی بمیرم بعد از یک ساعت که منظورش و حالی اونا کرده بود میگفت میخواستم ستاره رو اونجا پیاده کنم تا خودش بره تا دیگه مسخره بازی درنیاره😄😄😄
اینم بگم بابام اونموقع پیرنبودنهایت چهل و شش،هفت سالش بودولی جنتلمن و خوشتیپ....
بله.....میخوام بگم اینه که ما هنوز به جایی نرسیدیم.به جای دنبال علم و اخلاق رفتن،هنوز دنبال نسبت آدما باهم و سر از کار بقیه درآوردنیم😉😉😉