ساعت ۵میرم تا برسم میشه ۸ ۸ نیم شب امروز ۹رسیدم
اومدم در زدم دیدم اجیم داره هق هق میزنه گریه میکنه (۸سالشه)
درو باز کرد گفت اجی میذاری شب پیش تو بخوابم توروخدا
دیدم مامان بابام عصبی ان
اومدم اتاق هی بهش گقتم چیشده گفت دعواشو شده داد میزدن من ترسیدم میشه پیش تو بخوابم امشب؟
گفتم اره دیگه بغلش کردم بحثو عوض کردم گفتم چیکار کردی امروز بیا باهم نقاشی بکشیم
یا اصلا نقاشی های که قبلاً کشیدی بیار ببینیم
باز داشتن سروصدا میکردن به هم فحش میدادن من در اتاق و بستم بلند بلند حرف میزدم باهاش میخندیدم که چیزی نشنوه
جیگرم کباب شد براش
اعصابم خورد شد که چرا جلو بچه دعوا کردن خودمم بچه بودم یادمه دعواهاشون که بابام با کمربند مامانمو میزد
الان شدم یه آدم عصبیت استرسی
نمیخوام اجیم عین من شه
حالم خیلی بده😔😔😔😔😔