من جمعه ها هر هفته میرم خونه مادر شوهرم ی هیجوره نتونستم ی هفته نرم مگر اینکه عروسی عزایی چیزی بوده رفته باشم اونجا
دیروز نمیخواستم برم شوهرمم گفتم گفت باشه زنگ زد به خواهرش که نمیام هی چرا چرا گفتم زنم حالش خوب نیست میگه امروز حوصله ندارم بیام به صدم ثانیه نرسید مادر شوهرم زنگ زد چرا نمیایی بیا بیا چراچرا
ی جمعست میخوای بچرو خونه نگه داری بچه منظورش شوهرمه😅 گفت نه نمیتونم بیام تموم شد دپباره خواهر شوهرم به شوهرم زنگ زد بیا بیا بیا چراچرا چرا 😐گفت نه نمیام چند دقیقه شد اومدن دم در خونم اخر انقدر گفت بیایین بیاین بدو بدو شوهرم منتظره 😐اخر به اصرارشون رفتم هیچ درکی ندارن که تو شاید ی روز ی مشکلی داری نمیتونی بری یا نمیخوای مشکلتو بهشون بگی شاید اصلا من ی هفته نخوام رنگ و رو شمارو ببینم من باید چیکار کنم با اینا واقعا؟؟؟
منم با خنده برگشتم گفتم اینبار توام نیایی من میام به زور میبرمت واقعا حوصله نداشتم هم حال روحیم و هم جسمی جالب نبودم