من ۱۷ سالمه و از کودکی محدودم میتونید بگید که تو زندانی به اسم خونه همیشه هستم
و فرد درونگرایی هستم و خیلی ساکتم و از جمعیت زیاد متنفرم و سبب همه اینا بابامه
اهواز بودیم و الان چند ساله رشت زندگی میکنیم
و من هیچی از زندگی ندیدم و رور خوشی ندیدم
الان هم خانوادم میخوان منو راضی کنن که با پسری بزرگتر از من ازدواج کنم که بی سواده و کار درست حسابی نداره و من اصلا راضی نیستم و نمیخوام با این شخص ازدواج کنم من اصلا به فکر ازدواج نیستم و نمیخوام به خدا خسته شدم خیلی به فکر پایان دادن به زندگیم هستم و خیلی حرف خوردم من دیگه نمیتونم تح
مل کنم