دارم به این نتیجه میرسم ازنظرش من هیچ خوبی ندارم یه زن بداخلاق یکم چاق که غذاهاشم بعضی وقتاخوب نمیشه یه مشاورم گفت شوهرت به خاطر اخلاقت ازت فراری
شمابودین ناراحت نمیشدین قراربودبریم بیرون شوهرم گفت دیرشده فردا میریم فرداش اول خودم بعدصبحانه گفتم بریم گفت باشه گفتم اول ناهاربزارم که اومدیم خونه نگه غذاتوسرسری میپزی کارم تموم شداماده شدم گفت نه من سوییچ دادم به داداشم بعدازظهرم بااینکه سوویچ داشت صبم تاظهرخونه مامانش بودبازرفت اونجا کلی دعوامون شد