دیروز بیست و نه ساله شدم
نه خوشحال شدم
و نه دوست داشتم جشنی بگیرم
نسبت به تولدم بی تفاوت شدم
همون طور که زندگی واسم بی معنی شده
همه چیز تا قبل از اون اتفاق قشنگ بود
اون زمان دنیا رنگی بود
دختر شادی بودم که مدام میگفتم زندگی قشنگه
پُر از امید و زندگی
مدام در حال رویا پردازی در کنارت
خوشحال بودم و شاد،چون تو کنارم بودی
چون تو حضور داشتی
با وجود تو خوشحال ترین بودم
اون دوچرخه سواری هامون
اون قدم زدن ها
اون فلافل کثیف خوردن ها
اون شوق و هیجان وصف نشدنی دیدنت،بغل کردنت
کنارت که بودم از بالا رفتن سنم ناراحت نمی شدم
ذوق میکردم که امسال هم کنار همدیگه هستیم
از گرفتاری ها و سختی ها شکایت نمی کردم
چون با وجود تو امید داشتم
امیدی که خیلی وقته از وجودم پر کشیده و رفته
عزیز ترینم
عزیزِ روزهای رفته
عزیز تک تک لحظات رنگی و شاد زندگیم
پنج ساله که تورو ندارم
پنج ساله که لحظه به لحظه ی زندگیم شده حسرت و گریه
با رفتن تو شادی و خوشبختی هم رفت
دیگه دنیا رنگی نیست،امیدی نیست
شوقی به ادامه دادن نیست
پنج ساله که یک لحظه هم فراموشت نکردم
توی تمام لحظاتم حضور داری
به یادتم و با خیال تو زندگی میکنم
شاید خدا هم مثل من عاشقت بود
که تو رو بُرد پیش خودش
عزیز ترینم،در این دنیا نشد
به امید دیدار دوباره در دنیای دیگر🖤🥀