بهترین دوست صمیمیم کلی باهم در ارتباط بودیم همه راز هام و درد دل هام پیشش بود ی مدتی بود بخاطر مهاجرت کردن کمتر باهم در ارتباط بودیم . دوسه روز بود شوهر احمقش تو اینستا سوال میکرد میپرسید چیکار میکنید این شهر فعلی و منم تک توک جواب میدادم. تا این که یهو عصر برگشت گفت من ی چیزی میگم قول بده بین خودمون بمونه و قبول هم نکردی نکردی . و ب کسی نگو . گفتم بفرماید ی تومار بلند نوشت من ازت خوشم میاد عاشقانه دوست دارم از روز اول هر حرجی بخای خودم میدمت ( ب دوستم گفته بودم شوهرم خرجی نمیده) حس میکنم به شوهرش گفته
منم جواب دادم جای داداشم بودی خیلی روت حساب میکردم خجالت بکش و بلاکش کردم . الان موندم خاستن بیان خونمون چطوری دست ب سرشون کنم