چند روز پیش رفته بودم مدرسه سال قبلم. مادر یکی از دانش آموزام آمد. دانش آموزم سال دومی بود که کلاس اول رو میخوند و یه داداش هم کلاس دوم داشت که اونم سه سال کلاس اول تکرار پایه شده. سال قبل هم کلاس دوم بود که وسطای سال ترک تحصیل کرد. خانمه یه بچه هم حدودا یکساله داشت و عجیب تر از این نیمه های سال متوجه شدم این خانم دوباره حامله است. قسمت دارک موضوع اینه که شوهرش هم معتاده هم خلافکار و خیلی وقتا زندانه و به قول خود خانمه ندارم که خرج کنم. برای هیچکدوم از جشن ها هم خرج نکرد اکثر موارد اولیا پول میگذاشتن یا خودم میدادم البته روستا تدریس می کردم و جشن آنچنانی هم نمی گرفتیم یه جشن شکوفه ها و قرآن و آب. اونروز مدیر بهش می گفت شوهرت آزاد شد؟ سر کار میره؟ گفت نه آزاد نشده. جرم شوهرشم دزدی بود. مگه میشه آدم اینقدر کم عقل دلم به حال این طفلی ها میسوزه نه غذای درست حسابی نه تحصیلاتی. همین دختر حسرت رو میشد تو چشماش دید بعضی وقتا بچه ها رو اذیت میکرد یا خوراکی هاشون رو می گرفت اصلا میموندم چی بگم. کاش اینجور آدما به این درک می رسیدن بچه آوردن شرایط مالی روانی میخواد. یه نفر که همیشه تو زندانه سر کار نمیره بچه برای چی میخواد؟ حالا شاید یه عده بگن به توچه؟ ولی باید بگم شرایط این بچه ها روی من و بقیه جامعه تاثیر می گذاره.