در دل نبود جز غم و حسرت زدوري ات
در آتش فراق تو گريان نشسته ايم
ماييم و ماتمي که بفرسود جان ما
با درد جانگداز تو اي جان! نشسته ايم
آشفته و شکسته و درمانده و غريب
غمگين و زار وخسته و نالان نشسته ايم
در سوز و ساز ميگذرد روزگار ما
در انتظار صبح درخشان نشسته ايم
در انتظار صبح درخشان نشسته ایم...