وقتی چشمای قشنگش رو ب دنیا باز کرد کولیک شد و از اون موقع تا الان اینقدر گریه میکنه
چیزی بخواد گریه میکنه
چیزی نخواد گریه میکنه
خسته ام روزی هزار بار آرزوی مرگ برا خودم میکنم
این چه خواسته ای بود من داشتم بچه بیگناه ک منو کافر کرده هر روز گریه میکنم خودمو میزنم دیگه روانی شدم
چهارساله تا امروز ۴ساعت از من دور نشده همیشه خدا چسبیده ب یقه ام
ن مهمونی میرم ن بیرون
دیگه توان جسمی ندارم همش از من آویزون باشه نمیکشم خودشم همش بغل میخواد
رفته بودیم شهرستان عروسی
یعنی مجبور شدم برم
چقدر از مردم فرار کنم آخه
رسیدیم تالار بشقاب رو میز بود
شروع کرد ب جیغ
چنان ک داشت نفسش بند میومد
تازه ناهار خورده بودا اما نمیدونم چرا غذا میخواست
خدمه اوردن بهش سوپ دادن
ی قاشق خورد پاشد رفت جایگاه عروس
هنوز مراسم شروع نشده بود همش از صندلی عروس بالا میرفت همش میگفتن بچه رو بردار
برمیداشتم میآوردم زود میرفت باز
خلاصه با گوشی سرش رو گرم میکردم اخرای مراسم باز جیغ ها شروع شد تا بردم ماشین خوابوندمش
بچه های همسن این یا حتی کوچکترها چقدر حول کنار مادرشون نشسته بودن ک اونوقت من از چشم خدا افتادم این بلا رو نصیب من کرد