اینقدر فتنه انداختن تو زندگیمون
هر روز دعوا پدرو مادرم سر اینا
عمه ام میسشت به من میقات مامانت به توشیر خودش رو نمیداد علی رغم اینکه ما میگفتیم بده و شیر گاو بهت میداد ۳ ماهگی !!!!
یا اون یکی میومد دعوا در خونمون رو شکوند که چرا مثلا به دخترش مامانم گفته بالا چشمت ابروعه
آخر هم جدا شدن پدر و مادرم و خواهرم افسردگی گرفت این دکتر و اون دکتر ...
حالا خودشون هم فهمیدن و میان میگن ببخشید ولی دیگه دیره