خانوما من 27سالمه خواستگار های خوبی داشتم رد میکردم با پسر دوس بودم ولی بعری مدت کوتاه کات میکردم چن نمیتونستم دوسشون داشته باشم ینی مهر هیچ پسری تا حالا بدلم ننشسته حالا مامانم هر روز بهم میگه ترانه تو این 27سال چه غلطی کردی واس زندگیت هیچ مهارتی هم یاد نگرفتی همش لگد به بخت خودت میزنی به یکی از خواستگارات بله رو بگو برو خستم کردی اون شب خوابیده بودم بلند شدم دیدم گریه میکنه میگم چرا گفت مثل ی بره سفید خوابیده بودی یادم افتاد چه گندای زدی به زندگیت آتیش میگیرم هر روز گذشتمو بخاطرم میاره دارم تلاش میکنم جبران کنم کارامو اما نتیجه نمیده دلمم نمیخاد ازدواج کنم چه غلطی بکنم خسته شدم