من ۹۰ روزه دارم میخونم شاید باورت نشه اما زندیگم داره دگرگون میشه تحولاتی ب زندگیم داده شده عین زلزله اولش همه چی آروم بود دلم میخواست تغییراتی تو زندگیم ببینم اما محال بود معجزه لازم داشت رسیدن ب اون چیزایی ک نیخواستم . شروع کردم ب خوندن و دائم خوندم یهو زندگیم از حالت یک نواختی رفت ب سمت سخت شدن و سخت شدن و سخت شدن هزاران اتفاق افتاد اتفاقی ک دلمو میرنجوندک اگر بگم میگی رمانه و من همچنان میخوندم .
اما از دل اون اتفاقای زشت دارم ب آرزوهایی ک محال میدونستم میرسم یکم مونده تا رسیدنم بهشون اما دیگه آرزوی محال نیستن یکم پامو بلند کنم دستم بهشون میرسه .
خواستم بگم بخون معجزه میبینی و جالبه الان ک دارم بهشون فکر میکنم تمام این سختیا و تلاطم ها ک بوجود اومد همشون یه موی رگی ب آرزوی محالم نزدیکم کردن