خانما ما فعلا دوران عقدیم پنج شنبه هقته بعد عروسمیونه
همسرم همسایمون یودن
فردای روزی که اثاث کشی کردیم محلشون مثله اینکه منو دیده بوده ازم خوشش اومده بوده ، بعدش مادرشو فرستاد ببینه مزه دهنم چیه
که اونموقع ترم ۲کارشناسی بودم و ۲۰سالم یود گفتم میخوام درس بخونم
تا ۲۳کارشناسیم تموم شد ، از ۲۴تا۲۷هم درگیر ارشد بودم
تا اینکه فروردین پارسال عقد کردیم و پنج شنبه هفته بعد هم عروسیمونه
همسرم پسر خوبیه ، هم خودش هم پدر و مادرش.، کاریه ، اهل تلاش و کوشش
صبوره ، مهربونه ، شوخ طبعه، واقعا تا اونجایی که در توانش بود و هست برام رفاه رو فراهم کرده
دو هفته بعد عقدمون مجبور شدم ماشینمو بفروشم ( من از ۱۸سالگی ماشنی زیر پام بود ، بی ماشینی برام خیلیی سخت یود ) یه کم پول تو بانگ داشت یکم از پدرش هم قرض گرفت برام یه چارچرخی خرید
پدر و مادرشم ادمای خوبین خدایی ، همیشه به من میگن عین دختر نداشتمونی، ( پدر و مادرشوهرم بعد ۱۰سال دوا درمون بچه دار میشن و خدا همسرمو بهشون میده ) به عنوان تنها بچشون
ولی نمیدونم چرا از روزی که عقد کردیم این حس ترس باهام هست که نکنه بعد عروسی هم خودش هم پدر مادرش رفتارشون باهام عوص شه ؟؟؟
نکنه تمام این مدت نقش بازی کرده باشن ؟
یا مثلا همسرم بعدها خیانت کنه، اذیتم کنه، بد اخلاق بشه و.....
نشخوار فکری اذیتم میکنه
لطفا قصاوت و توهین نکنید خانما
فقط بگید چه کتم با این تصوراتم
راهکار بدید لطفا
ممنونم