سلام دخترا من تازه جداشدم بعد دوماه عروسیمون شوهرم مدام کتک کاری میکرد صحنه های بدی تو ذهنمه
بعضی زخم ها رو بدنم مونده
میومد موهامو نازی میکرد یهو محکم میکوبید تو صورتم مثله روانی ها اذیتم میکرد
یاد ممیفته مورمورم میشه
جهیزیه نو خوشگلم که با عشق خریدم تو خونس مطمعنم خودش و دوستاش و دوست دختراش میرن اونجا خیلی عصبی میشم به کاراش فکر میکنم
تو خیابون با مورو زمین کشوندم که ابرومو ببره به خونمون حمله کرد تهدیدهاشون خودشو و خانوادش
مامان بابای من کارمندن خیلی ساکتو مظلومن خیلی ارومن
کاش یه داداش بزرگتر داشتم کاش به کسی بود که ادبشون میکرد
از بی کسی اینطوری شدم خیلی دلم گرفته
فکر انتقام میاد تو سرم همش ذکر خدا میگم که اروم بگیرم
قفسه سینم سنگینه نمیتونم بخوابم
نمیخوام مظلوم نمایی کنم ام اازینکه ادای خوشحالاو قوی ها رو دراوردم دیگه داره نفسم بند میاد
باعث سرافکندگی مامان بابام شدم
همیشه میگفتم بزرگ بشم ازشون مراقبت کنم باعث افتخارشون بشم الان با اینکارام با این اتفاقا خیلی تحت فشارن