من زیاد خونه ی بابام نمیرم ، خیلی خیلی اذیتم کردن ، خصوصا پیش شوهرم خیلی باعث تحقیرم شدن ، هیچ وقت هم هیچ جوره پشتم نبودن، نه مالی نه عاطفی
تاپیکهای قبلیم نوشتم الان دیگه از حوصله ام خارجه بیام از اول بنویسم
عصری مادرم چند کیلو سبزی خرید، خالم برد پاکشون کنه، الان میگه کاش بعضی بچه ها نباشن، خدا محوشون کنه از رو زمین! آدم نباید به پدر مادرش برسه؟؟؟ مادری که بخاطر بچه شکمشو پاره کرده و.....
فهمیدم داره به من تیکه میندازه
گفتم حرفتو قبول ندارم، منطقی نیست، دلیل نمیشه من بخاطر یه شب عشق و حالم یه بچه به دنیا بیارم، و چون بیست سی سال ازش بزرگترم باید ب ر ی ن م بهش و اونم چون من پدر یا مادرم هیچی نگه !!!!
خشکشویی زد پشت گوشی؛ بعد چند نفرو مثال زد از خجالت ؛ بعدشم خدافظی کرد!!!
گناه من چیه پدر و مادرم بسیار بی عرضه و بی عاطفه و البته خبیثن !!!! بلاهایی که سر من آوردن ادم سره دشمنش نمیاره، به من چه سبزی زیاد خریده! نمیتونه پاک کنه! کم بخره
به من چه الان پیره کنج خونس، روزایی که بهشون احتیاج داشتم ؛ روزایی که بدترین کارارو با من کردن باید فکر این روزگارم میکردن
خالم میدونه خودش چه ها کردن با من ولی گنده تر از دهنش حرف میزنه