دقیقاااااا
من به بنده خدایی رو میشناسم باباش با اینک سه تا پسر داشت یه دونه دختر اون دختر انقدر تلاش میکرد ب پدرش محبت میکرد که محبت از پدرش ببینه بازم پدرش میگفت ن دختر چیه دختر بدرد نمیخوره و مادر اون دختر هم دقیقا همینطور بود ب دختر طفل معصوم هی میگفت تو وقتی بدنیا اومدی چون دختر بودی حتی ی پتو بهم ندادن پرستارا ک روم بندازم چون دختر زاییده بودم پدرت اومد بیمارستان پرستار ازش شیرینی خواست پدرت گفت دخترم مگ شیرینی دادن داره
فک کن روح و روان اون دختر چی شد هم عملا هم گفتارا نابود کردن اون طفل معصوم رو و دختره از ۱۳ سالگی فک میکنم شایدم ۱۲ سالگی همش دوست پسر داشت و کتکش میزدن که چرا دوست پسر داری خب نامردا شمایی ک هیچ جوره کوچکترین محبتی ب این دختر نکردید و اعتماد بنفسشو ب خاطر جنسیتش نابود کردید چرا انتظار دارید دنبال محبت جای دیگ نباشه مگ از شما محبت دید
اخرشم با یکی از دوست پسراش ازدواج کرد انقدر پسره دوسش داشت انقد پولدار بود دنیا رو زیر پای دختره میریخت ولی دختر همش بهش بی توجهی میکرد و قهر میکرد که توجهشو جلب کنه اخرسرم پسره خسته شد طلاق گرفتن ولی دختره هم عاشق پسره بود خیلی همو دوست داشتن عشقشون زبانزد بود ولی چون تو سن پایین ازدواج کرد و اسیب های روحی و روانی که دختره از خانواده ش خورده بود باعث شد اون پسر رو از دست بده الان دیگ ازش خبر ندارم چیشد ولی خانواده مهم ترین نقشو تو اینده بچه دارن کاش همه اینو بفهمن همون پدر مادر هیچوقت قبول نکردن ک رفتار خودشون زندگی دخترشونو اینده ش نابود کرد