( اسم ها را با اسم غیرواقعی عوض کردم)
یکی از دوستان استوری گذاشته بود کلوز فرند نوشته بود؛
چی میشد اگر رضا،یک ذره دکتر لیلا را که اینهمه عاشق رضا بود را دوست داشت
دکتر لیلا جای اینکه تنهایی و دلشکسته مهاجرت کنه از ایران بره
با رضا ازدواج میکرد...
چی میشد اگر رضا جای عشق اشتباهی و بی لیاقت از بچگی و درگیر مشکلات روحی و روانی و تروما های آن عشق اشتباه دکتر لیلا را دوست میداشت و الان تنها و غمگین و افسرده نبود
*** حالا داستان این ۲ نفر؛
این فرض میگیریم رضا (اسم ها غیرواقعی هستن)
یک پسر بشدت باهوش بود یک نابغه به تمام معنا
پسری با ظاهر زیبا و ظاهرش آرامش خالص بود
بشدت خوش اخلاق و مهربان با اخلاقیات و رفتار شبیه فرشته ها ( مثلا ۱۰۰ هزار ته جیبش بود خودش گرسنه اون ۱۰۰ هزار را میداد یک گدا خودش گرسنه میموند خلاصه چنین اخلاق ها داشت)
اما گاهی اخلاقیات تندی هم داشت مثلا از دعوا نمیترسید مثلا صد نفر مسلح باهاش دعوا میکردن این تنها جای فرار میرفت تو دل دعوا.. بشدت نترس و شجاع بود
اما داشت زندگیشو حرام میکرد نبوغش و وجود باارزشش
نه سمت تحصیلات میرفت نه کار نه هیچی...
اکثرا بخاطر عشق یکطرفه که از بچگی نسبت به یک آدم اشتباه داشت که هیچ وقت رضا را نمیخواست اما رضا همیشه متعهد، وفادار، پاک، باکره منتظر اون آدم بود
تنها نقطه ضعف اینهمه نبوغ و هوش و اخلاق ها همین حس درون یکطرفه به آن آدم بود
دکتر لیلا (اسم غیرواقعی) ؛ یک خانم دکتر بشدت خوشگل سطح بالا و موفق بود از اون دخترها که روزانه حداقل چند خواستگار و خاطرخواه و پیشنهاد دارن اما اون درون را میدید نه مادیات را براش نه پول مهم بود نه مدل ماشین نه شماره صفر حساب بانکی نه تحصیلات اون درون آدما را میدید
دکتر لیلا در موسسه خیریه و اکیپ دوستانه فعالیت های خیریه شکل گرفته بود نزدیک ۱۱ نفر دختر و پسر که با هم از قشرها مختلف بودن فعالیت خیریه میکردن مدت ها رضا را میشناخت فهمیده بود رضا داره خودشو حیف میکنه
رضا لیاقتش خیلی بالاست و پتانسیل رسیدن به جاها و موفقیت داره بخاطر هوشش و درونش که هر انسانی نداره
اما افتاده تو مسیر اشتباهی و کسی نیست اونو برگردونه
برای همین دکتر لیلا بهش نزدیک و نزدیک تر شد تا کمکش کنه همین باعث شد دکتر لیلا دست نیافتنی که خواستگار ها و خاطرخواه های زیاد پزشک و مهندس و سیاسی و میلیاردر و...داشت بشدت عاشق رضا بشه که نه پول داشت نه تحصیلات نه وضعیت مناسب نه شغل درست درمان
اما دکتر لیلا نتونست کاری کنه هرکاری کرد رضا نه بهش علاقه مند شد چون درگیر تروما ها و افسردگی و وفاداری بی دلیل و وضعیت نابسامان روحی به عشق بچگی یکطرفه اش بود نه مسیر درست پیدا کرد ..دکتر لیلا کارها مهاجرت کرد از رضا خواست تیر آخر باهاش بره که از همه چی دور بشه آنجا خودش پیدا کنه اما رضا باهاش نرفت
دکتر لیلا با گریه و دل شکسته مهاجرت کرد انگلیس تنها
رضا اینجا ماند با وضعیت نابسامان و همان مسیر اشتباه و امید ها الکلی و هنوزم تنها
دوستان این داستان واقعی هست فقط اسم ها عوض شده کسی هم باور نداره خواهشاً توهین نکنه ازش رد بشه