من پدرم فوت کرده بود وقت درس تمام شد تو گوشم میخوندن بیا .... با زندگی کن حمایت میکنیم اینا
روزی که میخواستم از شهرمون برم مادر دستم گرفت گفت نرو من اینا میشناسم روزی میشه بیرونی میکنند من گفتم نه مامان اینجوری نگو گفت نرو من رفتم
یک ماه خوب بودن ولی بعدش زندگی من سیاه کردن من کار پیدا کردم کار خوب ولی اون من اذیت میکردم کار شده بود گریه تحقیر میکردن توهین میکردن
سه سال باهاشون زندگی کردن شده بودم روانی مضطرب ولی روزا اداره بودم آرامش داشتم شبی نبود اذیت نکرده باشند پولی نداشتم جایی نداشتم حامی نداشتم خیلی اذیتم شدم چقدر دیگه پولام جمع کردم رفتم ولی همیشه فک میکنم همه خاله واقعا اینجورین