ما ازدواجمون کاملا سنتی بود اصلا شوهرمو نمیشناختم خداشاهده بااینکه سالها تو یه محل بودیم چشمم ندیده بودش
خواهرشوهرم شوهرمو اجبار میکرد که از فامیل شوهرش زن بگیره حتی میومد مهمونی میگرفت که شوهرم دختررو ببینیه
و شوهرم میگفت نه
تا اینکه ما سنتی بهم معرفی شدیم
از اولش این خواهرشوهرم ازمن خوشش نمیومد خواستم برم خرید نامزدی زنگ زد به مامانم خرید برا چیشه ما که خرید نداشتیم اون حداقل ۱۵سال ازمن بزرگتره😕
که من خواستم کلا همچیو بهم بزنم همونجا به شوهرم گفتم من راضی نیستم که خواهرشوهرم زنگ زد معذرت خواهی کرد چندبار تا راضی شدم به رفتن
رفتیم خرید اومد تو وسط خرید میگفت مطمئنی میخوایش میخواست منو منصرف کنه😕
هزاران بارتکه پروند مستقیم گفت تو به درد نمیخوری فلانی خوبه که جاریم باشه
یبار تو ایتا بهمپیام داد یه مدت بعدش نگا کردم دیدم پیاماشو پاک کردا😐😂
یا کلا نادیده میگیرم یا تکه میپرونه
دیروز من برا شوهرم غذا بردم عقدیم برگشتم خونمون تا شوهرم غدارو نزاشته یخچال
خراب شده الان خواهر گفته فلانیچرا نزاشت زد به سرم
گفتم من لطف کردم غذا اوردم
بعدم خواهرت حواسش به زندگی خودش باشه اگر خیلی داداشش براش مهمه
یبار اون غذا بیاره درسته از من خوشش نمیاد ولی مقصرش من نیستم که
مگه مندوس دخترت بودم گولت زدم اومدی منو گرفتی
کلا اینگار دیوونست اصلا مغزش سالم نیست