از آغوشت بوی سوختن میآید
دانم که آتش چشمانت قلبم را به آتش می کشد
ذهن گوید که راه رفته را نرو
اما ذهن نداند که در مقابل تو
همچو مادر در برابر فرزند بی اختیارم
زندگی مرا قبل از اینک آتش زده اما
چاره چیست خود ندانم کجای جهانم
در پایان دست گل هایی که دیر میرسند
و به جای قلب
به سنگ قبر تعلق می گیرند