بچه ها
من یه کراش دارم تو کافه کار میکنه
یه ساله تو راه مدرسه و کلاس زبان و این رفت آمد ها از اونجا رد میشم میبینمش
امشب بابام اومد کلاس دنبالم مثل همیشه«همیشه از همون سمتی که کافه هست میرفتیم»
بابام یهو گفت بیا از اون طرف بریم
بعد که به کافه رسیدیم بابام با یه قیافه ناجور برگشت اون طرف رو نگاه کرد کراشمم نگاه کرد به بابام سرشو انداخت پایین
بعدش از بابام پرسیدم چرا از این طرف اومدیم، گفت اون کافه ای ها لاتَن😐💔
آخه همیشه از اون طرف میرفتیم چرااااااااااااا
نمیدونم چرا احساس میکنم یه چیزی شده
تازه بابام گفت بهم دیگه از اونجا نرو💔😂
بچه ها نظر همتونو میخونم ببخشید اگه جواب نمیدم🤍🤍🤍