ناراحت نشی عزیزم
اما کاملا داری اشتباه میکنی
کمر بستی به گرفتار کردن خودت
خاله من هم مثل شما فکر میکرد
میگفت سن پایین شوهر کردم
اونطور که باید دوستش ندارم
در صورتی که تو زندگی چیزی کم نداشت
شوهرش هم مرد خوبی بود انصافا و خانواده دوست بود
خاله م فکر میکرد حتما باید عشق و عاشقی باشه برا شروع زندگی
دو تا بچه کوچیک داشت
انقد این چیزا رو تو ذهن خودش بزرگ کرد تا طلاق گرفت
ازدواج عاشقانه ای کرد این بار
یک دل نه صد دل عاشق یه آقایی شد
پسر چون مجرد بود خانواده ش قبول نمیکردن
کمی رفتن جلو خود پسر هم منصرف شد
اما خاله هر طور شده رفت تو زندگیش
فقط عقد کردن
دیگه هیبیچ گونه مراسمی وجود نداشت
شوهر قبلی خاله م از ناراحتی سکته کرد و فوت شد
بچه ها موندن ویلون و سرگردون پیش مادر بزرگ پیر
الان خاله م صبح تا شب کار میکنه تا خرج زندگی دربیاره
با کسی ارتباطی نداره از طرف همسرش.
شوهر هر وقت میلش کشید میره اسنپ
مستاجر هم هستن
به هیچ عنوان زندگی نمیکنه
دل خودش رو خوش کرده به اون عشق
به زور حفظ ظاهر میکنه
وگرنه دیابت عصبی گرفته
ریزش مو گرفته
بیچاره از بس دوشیفت میره سر کار
کمرش عمل کرده
مشکلی برای رحمش پیش اومده
پسر هم گیر داده که بچه میخواد
همش دنبال دکتر و درمان هست
اعصابی هم نمونده براش که بخواد باردار بشه
.
.
تصمیم اشتباه نگیر
حتما مشاوره برو