وای امروز گریه کردم
من پیاده روی رفته بودم اوج خستگی و شلوغی ( کسایی که رفتن میدونن چی میگم )
خوشا به اون خستگی
چون خیلی شلوغ بود کربلا اصلا جای موندن نبود زیارت کردم و برگشتم در حد ۳ ساعت ۴ ساعت
تو مسیر رفت از بازار باید رد میشدم
تو مسیر همش گنبد قشنگش دیده میشد
هر ۵ قدم بر میگشتم عقب نا خودآگاهههههه
تا یه جایی که دیگه اگه میرفتم گنبدی مشخص نبود
به هم مسیر هام گفتم میشه یک دقیقه صبر کنی؟
( دو دل هم بودم که بگم یا نه ولی خوشحالم که گفتم )
یک دقیقه رو به گنبد صحبت کردم و اشکم در اومد 🙂
به خودم گفتم یک روزی هی برمیگردم عقب ولی تورو نمیبینم:)))))))
وای وای الان انگار جلو چشممه
کاش پاهام تاول بزنه ولی دوباره بهت برسم 🙂💚