باورم نمیشه ک منی ک اینقدر اویزونش بودم و مدام عشق و محبتو ازش گدایی میکردم
مدام میگفتم بهم محبت کن توجه کن
مثل بدبختا مدام دنبال توجه بودم و چیزی جز بی محلی نمیدم مدام پیام طومار مینوشتم 10صفحه پیامک توش فقط خودمو کوچیک میکردم مدام زنگ میردم ک چرا اینجوری میکنی بیا اشتی کنیم من دوستت دارم قدرمو بفهم ی زن حال ب هم زن بودم
الان تو خونه خودمم ن منو دیده ن صدامو شنیده ن پیامی ن زنگی زدم
براتون تعریف میکنم
روز یکشنبه بعدظهر شوهرم رفت تو پذیرایی دراز کشید در صورتی ک دید من رفتم تو اتاق مون دوست داشتم بیاد پیشم دیدم نیامد کلا ادم خنگیه نمیفهمهک باید بره پیش زنش منم مریض احوال بودم دنبال توجهش بودم دیدم نیامد بهش پیام دادم گفتم یعنی عقلت نمیکشه بیای پیشم دیدم پیامو دیده ولی هیچ عکس العملی نشون نداد و رف تو حیاط از لای در دیدم ک رفت تو حیاط با ماشینش ور میرفت خیلی عصبانی شدم اخه دوست داشتم پیامو میبینه بدو کنه بیاد پیشم از بس احمق بودم
یکساعت گذشت نیومد رفتم تو حیاط گفتم چرا پیام دادم نیومدی پیشمگف ندیدم پیامو خیلی تابلو دروغ گفت چون پیامو باز کرده بود منم در حالی ک هم دلم شکست از دروغش هم بی مخلیشو دیدم عصبانی شدم گفتم تو گوه خوردی ک دروغ میگی گف ساکت همسایه رو دیواره اینم دروغ گف
منم دوباره گفتم گوه میخوری دروغ میگی یهو کمربتدشو برداشت شروع ب زدنم کرد مثل مار ب خودم میپیچیدم و میگفتم غلط کردم دخترم هی جلوشو میگرفت دخترمو هی پرت میکرد انور میزد ک میزد حس میکردم نفسای اخرمه اخه دیگه بی حال شدم دید بی حال بی رمق شدم ولم کرد نزد بعد تو چشام نگاه کرد اخه بابام فوت شده همیشه فوشش میده همیشه هم قول داده بود فوش نده امواتو چون میدونه من بابامو خیلی دوست داشتم نقطه ضعفمو فهمیده خدا نکنه کسی نقطه ضعف ادمو بفهمه تمومه
خلاصه دوباره پا گذاشت رو قولش و همونجوری ک بی حال افتاده بودم زل زد تو چشام گفت بر پدرت لعنت تو چشام نگاه کرد و گف ک بهم بفهمونه نقطه ضعفمو
با همون حال بدم فقط دنبال ی سوراخ بودم ک فرار کنم فقط نبینمش خودمو کشون کشون رسوندم پو اتاقم و درو قفل کردم
روز یکشنبه بود ساعت 6بعدظهر حالم خراب بدنم سیاه و کبود انگار ترلی از روم رد شده
با خودم میگفتم لعنت ب توک اینقدر دنبال گداییی محبت نباشی
بمونین بقیشو بگم