واقعیتش من ۲۰ سالمه و دو ساله نامزدم
نامزدمم همسن خودمه
بماند که چه چیزایی ازش ندیدم
مادر شوهرم ۳۸ سالشه و تو همه چیه من از اول دخالت میکرد یه مدتیه کارامو میکنم بعد میفهمه چون قبلش آدم میگه هی میگه نههه بعد عروسی نههه بعد فلان
بگذریم
اینا واسه من توی دوسال ۵ تا النگو گرفتن گفتن هی بقیشم میخریم میخریم منم هیچی نگفتم
یه سرویس جشن و یه نیم ست واسه تولدم
و یه دستبند و یه انگشتر و یه النگوم مونده دستش که شکسته بودن
من یه دو ماه پیش اتفاقاتی افتاد که خاستم جدا بشم اطرافیانم هی تشویق میکردن که اره جدا شو جدا شو
بعد با خودم یکی دوتا کردم دیدم یه فرصتم میشه به نامزدم داد فعلا خداروشکر خیلی خوب شده
و با تحریک اطرافیان من هفته پیش رفتم طلاهارو دادم طلا فروش و عوضشون کردم یه سرویس کامل برداشتم و یه انگشتر و یه گوشواره جدا
بعد مادر شوهرم بند کرده بود از چند ماه پیش که طلاهاتو بیار همرو میخام عوض کنیم بهترشو بگیریم
بیار بیار یادت نره
دیشبم زنگزد که داری میای هی نگو یادم رفت بیار چیکارشون کردی نمیندازی و اینا
منم گفتم اوکی
و از دیشب نگرانم که چیکار کنم
بعد میگم مگه جرم کردم ماله من بود دوست نداشتم عوض کردم
توروخدا بگید چیکار کنم نامزدمم نمیدونه اون بدبخت کاری ندارع