سه ساله من عروسی کردم از دست کنترل کردنش و اذیتاش خسته شدم مغزش مریضه اصلا خوده شوهرم فقط فکر مادر و خانوادشه در اختیار اوناست میبره میاره پولی همه جوره انگار نه انگار ازدواج کرده و زن داره آنقدر به فکر اوناست هر بار هم گفتم جنگ کرده و کار خودشو کرده بعد تو هر چیزی به من مربوطه دخالت میکنه تصمیم میگیره من از دار دنیا یه برادر دارم پدرو مادرم فوت شده و برادرم شناسنامه کارت ملیش گم شده آنقدر درگیره کاره نتونسته بگیره بعد من یه کارت به اسم خودم گرفتم دادم به اون بخاطر تراکنش و اینا که برادرم از کارت من استفاده میکنه یارانم رو قطع کردن بعد شوهرم خودش پول نمیده اصلا ندار هم نیست هر ماه باید با یارانه سر میکردم تا الان برگشته صبح میگه کجا رفتی گفتم کارت داداشم سوخته بود رفتم بگیرم با داد و بیداد میگه بگو بره یه کارت بگیره برای خودش نه شناسنامه داره نه کارت ملی و اره بخاطر اون یارانه تو هم قطع شده بعد ظهر برادرم اومد به من سر بزنه شوهرم نه سلام داد نه محل گذاشت به برادرم رفت تو اتاق گرفت خوابید طفلک داداشمم هیچی نگفت نمیدونم از دستش چیکار کنم