۵ سالم بود وضع مالی مون افتضاح بود مستاجر تو یه خونه که هیچ آدمی حاضر نمی شد زندگی کنه، به نون شب محتاج ،بابام مسافر کشی میکرد و مامانم خیاطی
مامانم ناخواسته باردار شد همزمان خیاطی هم میکرد که چرخ زندگی بچرخه
انقدر گرسنه می موند خواهرم تو ۸ ماهگی نارس بدنیا اومد
بچه انقدر ریز بوده چند دقیقه بعد زایمان از دست یکی از کادر درمان( نمی دونیم کدوم شون) سُر میخوره و به سرش ضربه وارد میشه بعد دو سالگیش فهمیدیم به سرش صربه خورده و همین باعث شده لکنت زبان بگیره یه دست و یه پاش ناتوانه و دیرتر از اون یکی سمت حرکت میکنه
تو همون بی پولی با قرض از این و اون خواهرم بهترین دکتر مغز و اعصاب، کاردرمانی، گفتار درمانی بردیم و شروع کرد به راه رفتن و حرف زدن
۷ ساله بودم که بابام مسافر کشی و گذاشت کنار و رفت سراغ یه کار سخت و پر درامد( لطفا اسم شغلش نپرسید ممکنه شناسایی بشم چون بابام تو شهرمون معروفه)
کار بابام گرفت یه زمین گرفت و یه خونه سه طبقه لوکس ساخت و تمام وسایل درب و داغون جهیزیه مامانمو ریخت دور و همه چی رو از نو گرفت
ماشین خارجی، مسافرت خارجی، هر هفته خرید کامل از فروشگاه ، بهترین لباسا
اما مامانم با بدنیا اومدن خواهرم منو بابامو به کل کنار گذاشته بود و اصلا براش مهم نبود حال خواهرم خیلی بهتر شده وضع مالی مون عالی شده
صبح تا شب خواهرم میبرد مهدکودک و کلاسهای مختلف شب هم که می اومد خونه بدون محل گذاشتن منو بابام بچه رو میبرد اتاق در می بست باهاش الفبا و بازی تمرین میکرد تا وقتی که هر دو شون خوابشون میبرد
۶ سالگی خواهرم برد سنجش قبل کلاس اول و گفتن این بچه باید بره مدرسه استثنایی
مامانم شبانه روزی گریه میکرد که آبروی بچه ام تو فامیل میره اگه بره استثنایی
دختر عموم و دختر حاله ام همسن خواهرم هستن و مامانم کل زندگی مونو بخاطر مقایسه خواهرم با اونا تباه کرد( جلوتر میگم چرا)
خلاصه از جعل مدارک و رشوه بابام و مامانم هر کاری کردن خواهرم قبول نشد
مامانم دو سال با گریه معلم خصوصی و دو تا مهد خواهرم فرستاد و بالاخره تونست سنجش قبول بشه البته بار ۶ ام
چون می دونست خواهرم ناتوانی داره و تو مدرسه دولتی دوام نمیاره گرون ترین مدرسه غیرانتفاعی ثبت نامش کرد
صبحها دست شویی خواهرمو می شست اش، صبحانه میداد( خواهرم توانایی لقمه گرفتن نداشت) ، لباس اش رو می پوشوند و میبرد مدرسه
ظهر دو ساعت خواهرم می ذاشت روی پاش تا بخوابه و بعد که بیدار میشد شام میزاشت و خواهرمو میبرد تو اتاق درم به روی منو بابام می بست تا شب ساعت ۱۲ که بخوابیم باهاش درس کار میکرد
بیچاره خواهرم نمی فهمید و مامانم به زور کتک و تکرار فرو میکرد تو مغزش
اما زندگی مون جهنم شده بود مامانم به جز غذا پختن و تمیز کاری خونه هیچ کاری برای منو بابام نمی کرد
بابام شب ۸ از سرکار می اومد و فقط موقع شام مامانمو می دید
مامانم لباساش پاره پوره، صورتش پر مو، جای خوابش از بابام جدا کرده بود و با خواهرم می خوابید
من از صبح تا شب که بابام بیاد و شام بخوریم گرسنه می موندم نسبت به سنم آنقدر ریز مونده بودم همه مسخره ام میکردن( مامانم خودش بهم می گفت سر گنده یعنی سرت بزرگ شده اما بدنت لاغر مونده)، آنقدر منو حموم نبرده بود شپش گرفته بودم، سالی یبارم منو بازار نمی برد و حسرت لباسای بقیه رو می خوردم و لباس کهنه می پوشیدم( کار بابام سنگینه شاید سالی یبارم وقت میکرد منو ببره بازار)، درسم ضعیف شده بود ریاضی رو التماس زنداییم میکردم تا یه روزایی برم خونه شون یادم بده
کم کم بابام شروع کرد دعوا کردن که چرا بیچاره خواهرم آنقدر عذاب میده وقتی یاد نمی گیره، میگفت س ک س نداریم ( من یواشکی شنیدم) ، لباسای کهنه می پوشی، با هیچ کس رفت و آمد نمی کنی( مامانم حتی خونه مادربزرگم هم نمی رفت)
چند سال به همین روال گذشت و فهمیدیم بابام زن گرفته
اما مامانم به روی بابام نیاورد و با ولخرجی خواست عوض در بیاد اما پولو خرج خودش نمی کرد خرج خواهرم میکرد
مدرسه اش عوض کرد جای گرون تر نوشت، معلم خصوصی زبان، کلاس موسیقی، لباسای برند، ارتودنسی دندون، سرویس طلا
بابام باهاش دعوا میکرد که چرا به زهرا( من) اهمیت نمیدی ولش کردی اما مامانم به هیچ ورش نمی گرفت اصلا انگار منو نمی دید
گذشت تا پایه دوازدهم خواهرم رسید مدیر مدرسه گفت واقعیت دخترت تو نهایی قبول نمیشه اما مامانم برای اینکه خواهرم پیش دخترخاله و دخترعموم کم نیاره فرستاده بودش انسانی و برای نهایی با رشوه و جعل کردن نامه بهزیستی برای خواهرم یه معلمو به جای منشی جا زد و اون منشی به جای خواهرم امتحان نهایی می موند و می نوشت تا دیپلم بگیره
بماند که مامانم برای اینکه کل فامیل بفهمن یه جشن هم برای دیپلم گرفتن خواهرم گرفت