خودم فکر میکنم حق ندارم ناراحت باشم اما حس بدی بهم دست داد،مامانم رفت زیارت،بهم زنگ زد گفت الان دارم میرم بازار عبا بخرم برات از اینجا،گفتم باشه
بعد امروز برگشت از زیارت،ی دونه بلیز خونگی خریده برام،من متاهلم دوستان،مامانم برای هیچکس سوغات نیاورده،منم تنها بچه ش هستم،فقط همینو خریده،باز خودم بهش گفتم من خجالت میکشم برای منم نیاوردی چیزی نیار،ی چیزی به شوهرم بخرم خانواده شوهرم بهم تیکه میندازن بعدا میگن مامانت برای تو ارزش قائل نبوده