من ۱۳ سالم بود رفیق صمیمیم با یه پسری انقدر عاشق هم بودن ک عشقشون زبان زد بود پسره بخاطر دختره برق گرفته بودش بدنش پلاتین بود اصلا ی وضعی
بعد من مامانم خیلی سختگیر بود اصلا جرعت نمیکردم با کسی حرف بزنم یا تنها جایی برم اولین بار ک با همین دوستم رفتیم بیرون دوست پسرش اومد برسونتمون بعد بردمون خونه ی مامانبزرگ خودش فکر کن من چقدر ترسیده بودم و اونما دوسته پسره هم بود گریه کردم گفتم ولم کنید من برم با تاکسی میرم نمیخوام من کوچیکم پسره هم اصلا چیزی نمیگفت ریز ریز میخندید بهم به هردوتاشون چک زدم گفتم منو ولم کنید برم گفت ن باید شمارت بدی ب دوستم بعدش میزارم بری منم ک شمارم کلا مامان بابام داشتن فقط هیچی دیگ بزور راضی شدم دادم بعد ۵ سال دوستی روز سالگرد همون روز ک دوست شدیم عقد کردیم:)
الان ۷ ماه گذشته
من ۱۹ سالمه
شوهرم ۲۶
خوبیم باهم خداروشکر هرروز انگار از دیروز بیشتر دوستش دارم
راستی دوستمم کات کرد با دوست پسرش🥺