خونمونو عوض کردیم . یه ج . نی بود خونه قبلیمون که حسش برام آشنا بود . اونی که میفرستادشو میشناختم. پشت سرش که تو خونه حرف می زدیم شیشه می شکوند. دعوا راه می انداخت . به هم میزد . وسایلمو بر می داشت اما با من خیلی اوکی بود . همیشه بهش میگفتم تا برگردم فلان وسیله رو بزار فلان جا . میگذاشت. حالا خونه رو عوض کردیم . سه هفته نبود . پریشب ساعت یک شب یه دفعه حالم به هم ریخت بدنم شروع کرد به لرز و بدن درد گرفتم بعد مسکن خوردم اعصابم آروم شه . از اون شب دوباره اومده تو خوابم میگه من شوهرم ولی نمیتونه حتی بهم دست بزنه . از طرفی همش تو خونه کنار خودم سنگینی اش رو حس میکنم . دو تا خواهرام هم الان اعتراف کردن که دیدنش . مادرم هم که رفته خونه خانواده اش گفته دوباره دیدش .
چه کار کنم الان ؟ هر چی دعا بخون قرآن بخون نمیره که .
چی کار کنم