امروز دوستم اومد به من گفت داری میری مشهد برام دعا کن
خلاصه نشست داستان غمخوار برام گفت
یه دختر داره یکی یدونه که تازه یک ساله ازدواج کرده
از من می خواست برای طلاق دخترش دعا کنم
می گفت شوهرش دست بزن داره و بار آخر که زدنش از شدت ضربه از هوش رفته
ولی دخترش میگه دوسش دارم
والا من موندم چه دعایی بکنم
می گفت فکر کنم بچه سحر و جادو کردن
می ترسم ای دفعه بره جسدش تحویلم بدن
فعلا با هزار زور نذاشته برگرده