2777
2789

خودم هجده سالمه شاید اندازه ی این حرفا نباشم ولی بر اساس تجربه سه سال متاهلی میگم. کجاها کارم افتضاح بود و اشتباه کرذم و سرم به سنگ خورده. 

اوایل تو نامزدی شوهرم زود زود منو میبرد خونشون میگفت دلتنگ میشم. منم ساده باهاش میرفتم. این زیاد رفتن ها باعث شد با خواهر و مادرش به حدی صمیمی بشیم که پیششون با تاب و شلوارک بگردم!!! حرمت ها برداشته شد احترام ها رفت. بامن خیلی بد رفتار میشد چون خودم اجازه داده بودم و زیاد از حد صمیمی شده بودیم. اینکار من باعث شده بود توی همه چیزم دخالت کنن تو لباسام. ارایشم. ارایشگاه رفتنم. ابرو برداشتنم. کجا رفتم کی رفتم چی خوردم.چی میخرم..... تو همههه چی دخالت میکردن. اما پارسال دیگه ساکت نموندن جلوشون وایستادم و جوابشونو دادم. شوهرم هم پشتم بود. از اونموقع فاصله رو حفظ کردم خونشون نمیرم. گرم نمیگیرم. هیچی نمیگم لال میرم لال میام. هر کاری کردم نیکنم خواهم کرد هیچی نمیگم به خواهر شوهرم. خونه ی مادرشوهرم هم نمیرم اصلا. دخالت ها کم شده بدگویی ها حذف شده. شوهرم هم خداروشکر خوبه و پشتمه. وقتی به دعوا با مادرشوهرم فکر میکنم حالم خوب میشه چون شوهرم تو همون روز دوست داشتنشو ثابت کرد با پشت من در اومدنش. 

توصیه ها: رفت و آمد رو با حد و حدود حفظ کن. نه زیاد برو نه کم. وقتی میری رسمی برو. مثل مهمون. نه زیاد کار کن که بشه وظیفت. نه کم کار کن که دلخور شن. 

البته من از اولین روز ازدواج تا الان تو خونه مادرشوهرم اصلا و ابدا کار ننکردم و نمیکنم. تو دعوا مادرشوهرم گفت مثل مهمون میای میری کار نمیکنی. تا خواستم جواب بدم شوهرم گفت مدل زنم اینه دوست نداره کار کنه. بعضی عروس ها خودشون دوست دارن کار میکنن بغضی ها مثل زنم دوست ندارن. زن منم کارای خودشو داره وقت نداره. شکر خدا شما هم سالم هستین و میتونین کاراتونو بکنین ماما. 

صمیمی نشین گرم نگیرین بگو بخند نکنین. بذارین اخمو ببینن شمارو همیشه تا سعی کنن بخندون شمارو با کارای خوبشون نه ناراحت کنن که خندتون بره. 

پیششون با شوهرتون گرم و خوب حرف نزنین حسودی کنن و بخوان کرم بریزن. 

وقتی میرین قبلش اطلاع بدین که مول یه مهمون محترم باشبن نه اینکه ناخوانده بریت و محل ندن و رو ندن. 

با شوهرتون خوب باشین و سیاست داشته باشید تا دورتون بگرده و همیشه پشتتون باشه. بد خانوادشو نگین. تو دعوا با خانوادش سکوت کنین تا شوهرتون جواب بده اونموقع برنده اید. 

گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بار ها بگویی خدای من...       

از همین سن کم خودتو وارد چالش ازدواج و جاری بازی کردی، هفففف ، بچه کم عقله من موندم خانواده ها چرا راحت اجازه ازدواج میدن

آبی که براسود زمینش بخورد زود، دریا شود آن رود که پیوسته روان است 

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

بجای اینکه تاپیک درس و دانشگاه بزنی تاپیک سیاست های جاری میدی ، واقعا مناسفم واسه پدرمادرت، بچه هوا برس داشت تو چرا اجازه دادی بیان خاستگاری بچت ، ظلمه بخدا در حق بچه 

آبی که براسود زمینش بخورد زود، دریا شود آن رود که پیوسته روان است 

از همین سن کم خودتو وارد چالش ازدواج و جاری بازی کردی، هفففف ، بچه کم عقله من موندم خانواده ها چرا ر ...

نه دیگه عقلشو جمع  کرده پاشو ازین بازی کشیده بیرون سرشو گرم زندگیش کرده

بجای اینکه تاپیک درس و دانشگاه بزنی تاپیک سیاست های جاری میدی ، واقعا مناسفم واسه پدرمادرت، بچه هوا ...

من راه زندگیمو انتخاب کردم و خداروشکر راضیم. ناراحتین میتونین نیاین تاپیک. ممنونم

گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بار ها بگویی خدای من...       

این که شوهرت پشتته خیلی خوبه تا وقت داری درستم بخون مهارتتم یاد بگیر تا یک مامان موفق بشی

درسم رو ادامه میدم عزیزم 

گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بار ها بگویی خدای من...       

من بد خانوادشون نمیگفتم 

مادرشوهرم حرفی میرد در جا خودم جواب میدادم 

تو خونشون جوابم رو هم در نیوردم که صمیمی نشم باهاشون 

یه بار شوهرم نبود منو بردن یه مراسم فامیل نزدیکشون شوهرم اخرشبش اومد دانشگاه لوپ.جاریم و مادرشوهرم اصلا تحویلم نگرفتن من به همسرم گفتم که خودت نیستی اذیتم و نمیرن اونم فهمید تحویلم نگرفتن رفت به مادرش گفت اومد عذرخواهی و شوهرم تا چند وقت با جاریم سر سنگین بود 

احتراما حفظ کردم با جاریم اصلا صحبت نمیکردم فقط سرمو به عنوان تایید حرفاش تکون میدادم یا با بله و خیر خوبه جواب میدادم 

کار سنگین اصلا انجام نمی‌دادم شوهرمم میگفت نمیتونه و خودش انجام می‌داد یا مادرشوهرم و پدرشوهرم نمیذاشتن کار کنم در حد جزئی 


اما همسرم میرفت ریز و درشت رابطه و خونه ما میومد و زندگیمون رو میگفت پشت سر حانوادم حرف میزد 

بحث کوچیک هم به مادرش زنگ میزد 

چیزی رو که دوست نداشتم جاریم بهمه میدیدم گفته و فهمیده 

پس بیشترین تاثیر مال شوهره 

نه دیگه عقلشو جمع کرده پاشو ازین بازی کشیده بیرون سرشو گرم زندگیش کرده

زندگی زناشویی در سن زیر ۲۰ حداقل ظلمه در حق اون بچه حتی اگر خاستگار پسر پیامبر باشه و دختر خودش بخواد

خداروشکر اطرافم نمیزازن تا ۲۵ کسی درخونسونو بزنه جوری رد میکنن به گوش دختر نرسه 

بچه باید درس بخونه تفریح کنه نه اینکه خودشو در اوووج جونی بندازه تو مسائل زندگی مشترک

آبی که براسود زمینش بخورد زود، دریا شود آن رود که پیوسته روان است 

دقیقا. دلم سوخت یکم

منم درس و باشگاه و اهدافمو هم ادامه میدم کنارش. چه لطمعه ای؟ شوهرمهم مثل کوه پشتمه. همیشه دعا میکنم همه ی زن ها مردی مثل شوهر من بیاد تو زندگیشون

گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بار ها بگویی خدای من...       

دقیقا. دلم سوخت یکم

الان میاد میگه من عاقلم عقلم بیشتر از سنم فهمیده در کنار شوهر هم درس میخونم هم تفریح

حقیقت اینه هیچوقت این دو با هم اونوطوری که یک دختر جوان مجرد داره تفریح و درس میخونه نمیشه

 حالا بزار هی بگن، بعدا میفهمن چه کلاه گشادی رفته رو سرشون 

آبی که براسود زمینش بخورد زود، دریا شود آن رود که پیوسته روان است 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز