سلام ،
برات از روز هایی بگم که چیزی نمیدونستم از خودم
از اینکه میشه چقد زیبا زندکی کرد
از اینکه میشه به حرف مردم انقد اهمیت نداد ،
مشغول بودم با آدما و محبت هاشون ،
که بی محبتی ها اذیتم میکرد
و یه نوع سردرگمی
اصلا هدف خدا از آفرینش من چی بود ،
سوالایی ک ذهنمو درگیر کرده بود ، من فقط برای خوردن و خوابیدن خلق شدم ؟؟؟
و قطعا جواب "نه" بود ، .
من یک رسالت داشتم ،
و دیدم که خدا برای من هدف مشخص کرده ، راه مشخص کرده، و
عشق بی پایان داده، زمانی که هیچ کس حوصله منو نداره دعوتم میکنه به گفتگو
اینهمه برام وقت گذشته و منو آفریده ،
و مهم تر اینکه، روزی چند بار دعوتم میکنه به گفتگو با خودش( در نماز)
و مهم تر از هر چی ، اینکه منو به حال خودم رها نکرده ....