اتاق براش آماده کردم و با شوهرش رفت که استراحت کنه نفیسه انگار خستگی تو ذاتش نبود دستمال و شوینده گرفت و رفت واحد روبرویی افتاد به جون خونه
تو آشپزخونه مشغول کارم بودم که جلال اومد سمتم شیما چی شده؟ اخماتو باز کن دیگه !
خواستم حرف بزنم که جمیله خواهد شوهرم وارد شد چیه زنداداش گرفته ای؟
با پوز خند تلخ گفت: آره دیگه منم اگه جاریم پزشکی تهران قبول بشه حسودیم
میشه
یه نگاه بهش انداختم و گفتم حالا تو ازدواج کن جمیلہ جان، جاری دار شو، بعد بهش
حسودی کن
انگار خیلی حرصش گرفته بود، گفت: همه که قرار نیست مثل تو عجله داشته باشن تو سن پایین
ازدواج کنن، زن داداش
من درسته ۲۵ سالمه خونه بابامم هنوز
اما سر کار میدم و مستقلم.» بعد روبه جلال کرد و گفت:
رداداش اون اتاق اونوری تون که جمال و نفیسه می خوابن
شما هم با مامان و بابا تو هال بخوابین
بعد رفت تو اتاق خواب من و جلال
وقتی اومدم تو اتاق دیدم رو تخت مون دراز کشیده و تلفنی با دوستش حرف میزد و می گفت:
مامان و بابام برمیگردن
ولى من هوس تهران گردی کردم فعلا که تونستم ده روز مرخصی بگیدم می خوام پیش
دادا شام بمونم.....