2777
2789

دوستان نویسنده این داستان من نیستم 

اگر دوست داشتید و خوشتون اومد پست بذارید تا ادامشو بزارم براتون 


 خدایاشکرت ❤

شب سالگرد ازدواجمون بود


قرار بود بریم بام تهران به شب رمانتیک .


اما صدای تلفن جلال حالمو گرفت


- الو... سلام


چند لحظه مکث کرد بعد با ذوق داد زد


وای تبریک میگم از طرف من به خانم دکترم تبریک بگو


تعجب کردم آروم پرسیدم


- کیه؟


هیچی نگفت، فقط گفت:


صبر کن شیما هم میخواد به خانم دکتر تبریک بگه


بدون هماهنگی با من گوشی رو آورد دم گوشم گفتم


- خب کیه؟


- داداش جواد...


خانومش پزشکی تهران قبول شده

 خدایاشکرت ❤

این کار جلال خیلی دلخور شدم، خواستم تلفن رو پس بزنم اما دیر شده بود صدای


لادن تو گوشم پیچید


- الو جانم ، شيما جان؟


سلام و احوالپرسی کردم و تبریک گفتم


، از دست جلال خیلی عصبی بودم.


جلال با عجله از خونه رفت بیرون وقتی برگشت با دلخوری و عصبانیت پرسیدم


- کجا رفتی؟ - رفتم واحد آقای خسروی بگم این واحد روبه رویی مون رو اجاره نده بیعانه دادم


واسه داداشم نگه داره


رقراره برای همیشه از شیراز بیان تهران


با ناراحتی گفتم


- حالا چرا واحد روبه رویی ما؟


- مگه چه ایرادی داره؟


نزدیک هم باشیم بهتره اینجوری وقتی لادن خونه نیست یا دانشگاهه نیازی نیست ایلیا رو بذارن مهد یا پرستار بگیرن خودمون نگهش می داریم.


گفتم


- يعنى من قراره بچه شو نگه دارم که بره دانشگاه؟ - چقدر سخت میگیری شیما هنوز نیومدن بچه شونو نگه نداشتی دیگه داری غر


می زنی


با دلخوری رفتم تو اتاق آماده شدم وقتی اومدم بیرون دیدم هنوز روی مبل نشسته، سرش تو گوشی و تو گروه خانوادگی داره بگو بخند میکنه


مگه قرار نبود بریم بام تهران، جلال ؟ بیخیال یه شب دیگه میریم.


صدای پیامکها اعصابم دو خورد کرده بود رفتم تو گروه خانوادگی یکی یکی دارن تبریک میگن و خانم دکتر » از دهنشون نمی افته خانم دکتر خانم دکتر... بیشتر از همه پیامهای جلال روی اعصابم بود

 خدایاشکرت ❤

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

عرض تبریک ویژه به خانم دکتر ... بالاخره ما هم تو فامیل میتونیم سر بلند کنیم که به خانم دکتر داریم.


رو کردم به جلال


- این چه پیام هایی نوشتی تو گروه؟


- چی نوشتم مگه؟


همین خانم دکتر خانم دکتر گفتنت


هنوز فعلا فقط قبول شده، بذار بعد


حسودی نکن شیما


با این حرفش بیشتر اعصابم بهم ديخت، رفتم تو اتاق و درو بستم فکر کردم الان میاد دلجویی، اما همچنان تو گروه در حال فرستادن استیکر ذوق مرگ شدن بود


یک هفته بعد، عصر جمعه بود که رسیدن شام هم قرار بود بیان خونه ما از پنجره پرده رو کنار زدم و داشتم نگاهشون میکردم مادرشوهر و پدرشوهر


خواهرشوهرم


که مجرده


شوهر من جلال پسر وسطیه برادرشوهر بزرگم جمال و زنش نفیسه، جواد و لادن هم که پسر آخر و عروس آخر بودنذهمه شون اومده بودن با خودم فکر کردم تا چیدمان خونه لادن تموم بشه قراره یه چند روزی همه شون وسط


زندگی من آوار باشن


تا چشمم به لادن افتاد دلم لرزید.


قرار بود بیاد واحد روبه روی ما.


ولى من معذب بودم.


لادن یک زن کاملاً مستقل با اعتماد به نفس و خوش صحبت بود... اون شب تو مهمونی نگاه های لادن و حرف های مادر شوهرم عجیب اعصابمو بهم


ریخت ...

 خدایاشکرت ❤

نگاه های لادن یه جوری با غرور بود. ایلیا پسر جواد و لادن هنوز سه سالشه و مدام ، بهانه گیری


می کرد.


لادن تا خواست بغلش کنه


ما در شوهرم گفت بشين لادن جان شیما تو پاشو این بچه رو به خورده راه ببر، بذار بهت عادت


کنه فردا روز که خانم دکتر کلاس و درس داره راحت بتونی از


پسش بر بیای با این حرفش خیلی اعصابم به هم ریخت


لادن گفت:


این چه حرفیه؟


براش پرستار می گیدم.


يهو جلال يريد وسط حرفش


این چه حرفیه زن داداش؟ تمام تمرکز تو بذار روی درس و دانشگاهت


این بچه رو ما نگه می داریم ایلیا روی چشم من و شیما جا


داره مگه نه شیما!؟


همون آدمی که وقتی بحث بچه دار شدن مون میشد می گفت: من حوصله بچه ندارم تو تهران مخارج بالاست


باشه بعدا ...


حالا می گفت بچه رو ما نگه می داریم


گفتم


- جلال جان، ایلیا هنوز سه سالشه، تو سن وابستگیه


اذیت میشه


- خوب پس باید به ما عادت كنه بیشتر اوقات پیش خودمون باشه تا خانم دکتر بتونه تو خونه هم که هست


درسش رو بخونه


خواستم دوباره چیزی بگم که مادر شوهرم گفت: مادر جان، سخت نگیر حالا که به نفر بين ما سری تو سرا درآورده، همه با هم باید کمکش کنیم.» بعد شام، مشغول جمع کردن ظرف ها بودم که لادن اومد سمتم


شیما جان، من خیلی خستم، کجا باید استراحت کنم؟

 خدایاشکرت ❤

اتاق براش آماده کردم و با شوهرش رفت که استراحت کنه نفیسه انگار خستگی تو ذاتش نبود دستمال و شوینده گرفت و رفت واحد روبرویی افتاد به جون خونه


تو آشپزخونه مشغول کارم بودم که جلال اومد سمتم شیما چی شده؟ اخماتو باز کن دیگه !


خواستم حرف بزنم که جمیله خواهد شوهرم وارد شد چیه زنداداش گرفته ای؟


با پوز خند تلخ گفت: آره دیگه منم اگه جاریم پزشکی تهران قبول بشه حسودیم


میشه


یه نگاه بهش انداختم و گفتم حالا تو ازدواج کن جمیلہ جان، جاری دار شو، بعد بهش


حسودی کن


انگار خیلی حرصش گرفته بود، گفت: همه که قرار نیست مثل تو عجله داشته باشن تو سن پایین


ازدواج کنن، زن داداش


من درسته ۲۵ سالمه خونه بابامم هنوز


اما سر کار میدم و مستقلم.» بعد روبه جلال کرد و گفت:


رداداش اون اتاق اونوری تون که جمال و نفیسه می خوابن


شما هم با مامان و بابا تو هال بخوابین


بعد رفت تو اتاق خواب من و جلال


وقتی اومدم تو اتاق دیدم رو تخت مون دراز کشیده و تلفنی با دوستش حرف میزد و می گفت:


مامان و بابام برمیگردن


ولى من هوس تهران گردی کردم فعلا که تونستم ده روز مرخصی بگیدم می خوام پیش


دادا شام بمونم.....

 خدایاشکرت ❤
خیلی طولانیه جانم من دوس پارت امشب میزارم بقیش فردا تاپیک نگه دار بیا بخون بقیشو

غردا هر وقت گذاشتی لایک کن بی زحمت بیایم بخونیم

به هر که می‌نگرم در شکایت است، در حیرتم که گردش گردون به کام کیست....

تو دو روز جميله و نفیسه و مادرشوهرم چنان افتادن به جون خونه لادن که دیگه حتی


یه یه کار کوچیک هم نمونده بود. صبح تا شب بین دو تا واحد در رفت و آمد بودن یکی با دستمال، یکی با جارو.... لادن خودش وسط این همه شلوغی، سرش تو ثبت نام دانشگاه بود منم مثل یه آشپز هتل مدام بین آشپزخونه و پذیرایی در رفت و آمد داشتم ناهار شام، چای، میوه ... انگار این چند روز به اندازه چند ماه کار کشیده بودن ازم


وسایل لادن همه نو و به روز بود وسایل تزئینیش هم ساده و مینیمال، ولی همون سادگی یه جوری قشنگش کرده بود که چشم آدم خیره می موند با اینکه خونه هامون از نظر ساخت و متراژ عين هم بودن ولی خونه اونا انگار از مجله دکوراسیون در اومده بود. دیزاینش یه چیز دیگه بود پر از نظم و هارمونی


وقتی چیدمان تموم شد لادن با لبخند گفت: امشب دیگه شام مهمون من شیما جان، تو این چند روز خیلی خسته شدی، بذار جبران کنم.


از دم غروب بوی غذاش مثل عطر تو کل ساختمون پیچیده بود. باورم نمی شد تو همین فرصت کم این همه سالاد و دسر و غذای خوش بو و رنگی


آماده کرده باشه


همه چیز مرتب و شکیل، مثل رستوران های گرون قیمت آدم کنار این دختر هر جور حساب می کرد کم می آورد.


همین که نشستیم سر میز مادر شوهرم با یه حالت خاص گفت: ر به به بعد دو سه روز، بالاخره قراره یه غذای درست و حسابی بخوریم.


جلال یه نگاه کوتاه به من انداخت و خندید


بعد بحث کشید به کار و مغازه جواد


جواد گفت


شرکتی که قرار استخدامم کنه گفته یکی دو ماه دیگه شروع می کنیم، فعلاً باید


دنبال به کار موقت باشم.»

 خدایاشکرت ❤

بعد بحث کشید به کار و مغازه جواد


جواد گفت: شرکتی که قرار استخدامم کنه گفته یکی دو ماه دیگه شروع میکنیم، فعلاً باید دنبال یه کار موقت باشم.»


جلال سریع پرید وسط چه کاریه، بیا پیش خودم تو مغازه


من ناخودآگاه گفتم


کار تو فنیه، بلدی میخواد، کار هرکسی نیست.


جلال خونسرد جواب داد


خب من ام دی آف کاری و کارای فنی رو خودم انجام میدم، جواد هم حواسش به حساب و کتاب باشه حقوقشم فعلاً کم نمیذارم تا تا استخدامش درست بشه


جواد و لادن چنان خوشحال شدن که برق شادی تو چشم هاشون زد حق هم داشتن


فعلا از هیچی بهتر بود.


يهو لادن با لحنی راحت گفت:


پس حالا که جواد میخواد بیاد پیشتون برای کار ، یه پولی هم بدین جلو بعدش


از حقوقش کم می کنید.


جلال هم همون شب اول هنوز جواد نیومده بود سر کار، دو ماه حقوقشو جلو جلو


از پس اندازمون داد


بعد از شام، جمال و نفیسه و مادرشوهر و پدرشوهرم ، از تهران رفتن ولى جميله موند. موند که بشه ملکه ی عذاب من

 خدایاشکرت ❤
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

استیکر دیواری

saman23e | 20 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  16 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  16 ساعت پیش