خب! تو اون ۵ سال پشت کنکور خیلی کنایه ها به مامانم زدن که تو نوه مارو خراب کردی و فلان
و مادرم خودش مقصر میدونست...گریه میکرد!
تو اون ۵ سال پشت موندن من تازه دیدم مامانم چقدر تنهاست چقدر غم داره...فهمیدم من فقط میتونم بهترین دختر براش باشم همین.و شدم پشیمون ترین فرد جهان
از عذاب وجدان داشتم میمردم!شدم افسرده...دیگه اصلا حال درس نداشتم...دلم ساعت زمان میخواست
بخاطر مامانم چون تنها بود نمیخواستم بمیرم...از سال ۹۴ کم کم تو فکر ازدواج مامانم بودم.
دیگه از سال ۹۷ تا همین هفته قبل کلی نذر کردم که مامانم ی ازدواج عالی کنه و سالها کنار هم خوش باشیم...