من تو یه شهری دانشجوام که اونجا فقط یکی از اقوام درجه یکمون زندگی میکنه. پارتنرم هم اهل همون شهره. بعد این اقواممون تو این مدت که من اون شهرم تا حالا دعوتم نکرده و کلا زیاد طوری نبوده که من روش حساب کنم. من هم چون خودم ترجیحم کمک گرفتن از پارتنرم بوده، نیازی نداشتم خیلی به کمکشون. ولی یه جوری دلخوری شده. مخصوصا خونوادهم خیلی از اون فامیلمون توقع دارن و اون فامیلمون هم جلوی خونوادهم مدام میگه مگه ما غریبهایم که چیزی نمیگی بهمون و اینها. ولی من راحت نیستم اصلا.
حالا این دفعه یه مشکلی برای من پیش اومد و هر چی به مامانم میگم بذار به پارتنرم میگم، میگه نه حتما به اون فامیلمون بگم. من هم خیلی معذبم و به اصرار مامانم مجبور شدم به اون بندهخدا رو بندازم. سر این ماجرا، یه هو خیلی از پارتنرم عصبانی شدم. یعنی تو کل این دو سه سال انقدر کم نذاشته بود برام که من تا حالا حس نکرده بودم که چهقدر بده زن و شوهر نیستیم. ولی سر این ماجرا این که خونوادههامون به رسمیت نمیشناسنمون خیلی داره اذیتم میکنه. یههو خیلی باهاش بدخلقی کردم. الآن حس میکنم ناراحتیم خیلی نا به جا بوده. عذاب وجدان گرفتم.