من مطمئنم عزیزم، این پایانِ داستانِ من و تو نیست.
حتی اگر بروی و پشت سرت را نگاه نکنی... حتی اگر خدا در عشق دخالت نکند...
تو را در خیال بلندم ادامه میدهم.
قهوهام را با تو در کافهای در پاریس مینوشم.
لبانت را در ساحل خزر به لبانم میدوزم.
من عاشق آن سنگ عقیق کبودم، همان که یاد تو را در دل دارد.
شبها، تو را در آغوش بالشتکم میکشم، آرام و بیصدا.
تو را در خود ادامه میدهم.
و من و تو، در خیال، دست در دست هم، جام مرگ را مینوشیم.
این پایان ماست...
هرچند خیالی،
هرچند نادرست،
اما از جنس عشق.