مادربزرگش یه شهر دیگه فوت شده ما یه روز کامل نخابیدیم وقتی رسیدیم داغون بودم شوهرم بهم میگه پاشو بهشون بگو کمک نمیخاین بعد من همینجوری نگاهش کردم گفت میدونم خسته ای فقط تعارف بزن گفتم باشه بهشون تعارف کردم بعد داشتن گردو میذاشتن تو خرما گفت نمیخای کمکشون کنی گفتم من الان اینجاخودم خرما شدم از خستگی توقعاتی داری