همسرم یه دوست داشت خیلی خودش خوب بود
این اقا همزمان با ما ازدواج کرد خانوم اونم سر مساعل عروسی تالار و اینچیزا با شوهرش بحث داشت مثه من
باهم خیلی صحبت میکردیم تلفنی چون راه دور بود این خوب بود باهام
بعد عروسیمون یه بار اومدن خونمون تازه یه ماه میشد خونه خودم بودم هیچی بلد نبودم مامانم و خاله هام اومدن خونه غذا اینا گذاشتن
شب ک اومدن من گفتم مامانم اومده کمکم من بلد نیستم چیزی
یک یدقه بعدش برگشت گفت خونه دختر خاله بی عرضم رفتیم خالم و فامیلا کمکش کردن غذا گذاشته گفتم تو ک بلد نیستی اشپزی کنی گه میخوری مهمون دعوت میکنی من خیلی ناراحت شدم الان پنج ساله بعد اون روز باهاش ارتباط ندارم
شوهرم میگه زشته ما یه بارم نرفتیم خونشون کادو شیرینی هم اورده بودن
برم یا نرم ؟؟؟