مراسم مادرشوهرم بود سفره داشتن
من چند رپز قبل رفتم لباس خریدم خلاصه
ما دیروز رسیدیم خونه اونا شهرستان ه
دو تا جاری هام بودن
اتاق خواب مردونه زنونه خوابیدیم
بچه من و بچه حاری تا صبح بیدار بودن بازی می کردن خپراکی می خوردن
صبح دیدم جاری فقط اشغال های بچه خودشو جمع کرده
یعنی اشغال چیپس و ابمیوه بچه من بود مال بچه خودش برداشته بود
بعد من و دخترم بیدار بودیم
اون جاری پاشد به بچه ش لقمه داد یه نگفت تو هم می خوری به بچه من
در صورتی که من برای همه بچه ها لقمه می گیرم
بعد تو مراسم مهمون میومد من اخر رفتم نشستم برلی من بشقاب نذاشت
ولی من و جاری بزرگ با هم رفتیم برای اون میوه برد برای من نه
به من خیلی برخورد رفتم اتاق ناراحت شدم گریه کردم
شوهرم اومد کفت چته گفتم این گفت مگه مهمونی فلانی و چقدر حرف درمیاری
هیچ وقت از من حمایت نکرده
بعد جاری بزرگ م اومد گفت چی شده گفتم
رفت به این جاری گفت
بعد مراسم مادرشوهرم گفت چرا با هم بحث دارید ایتنا
منم گفتم برای من بشقاب نذاشته
گفت مگه مهمونی
منم گفتم مگه جاری و خواهرشوهر مهمون بودن
ماجرا لقمه ندادن به بچه م و اشغال برداشتن گفتم
جاری کوچک گفت ببخشید دیگه من ادب م اینه اشغال و برمی دارم
و منم چفتم اره خیلی با ادبی که اسم برادرشوهرتو یعنی شوهر خر من میگی با چند سال بزرگ تری
گفت اون همیشه به من می گفت زن داداش تازگیا میگه اسممو منم گفتن حتما من بادش دادم یاد دادن کار توعه که به بچه ت یاد میدی به جای عمو اسمشو بگه
گفت به من و برادرشوهرم ربط داره
منم گفتم منو شوهرم یکی م
بعد داد میزد که مثل سری پیش که با مادرشوهرم دعوا کرد بترسیم
گفتم من مامان نیستم از داد زدن بترسنموقع خداحافظی هم دست ندادم باهاش