مغز خسته است
دل تنگ شده
و
جان فرسوده
اما
امید
زخمی ، آسیب دیده
هنوز پابرجاست
با دو دستانش
نفس را نگهداشته
او خوب میداند
اگر هر چیزی از کار بیوفتد
اتفاق چندانی .. خب نه!
اما اگر نفس قطع شود
دیگر امیدی هم
وجود نخواهد داشت
و بلعکس
اگر امید نباشد
نفس کشیدن بهر چه؟
حقیقت
تلخیش از زهر بدتر است
در اعماق انسان
گویی بی مهابا خنجر میزند
و به تکرار یاداوری میکند...
میدانی
حالم گریه نمی طلبد
اما چشمانم افسار گسیخته شده اند
مرا چه شده که دنیا
با تمام ماجراجویی هایش
به اندازه رد پای مورچه ای بی اهمیت شده
مرا چه شده؟؟